رها

Wednesday, May 31, 2006

تاوان عاشقي


باز هم روزنامه اي بسته شد و روزنامه نگاراني زنداني. مثل اينکه ديواري کوتاهتر از روزنامه نگاران و نويسندگان توي اين مملکت پيدا نمي شود و اين قضيه با عمر روزنامه و روزنامه نويسی در ايران برابري ميکند
قضيه را همه خوب مي دانيد؛ چاپ کاريکاتور و اعتراضات هموطنان آذري زبان که بغضی ديرينه در سينه دارند.
ولي آيا واقعا اين تمام قضيه است؟ وقتي وزير اطلاعات دولت خاتمي مدتها قبل، بزرگترين چالش آينده را مسئله قوميت ها پيش بيني مي کند پس چاپ کاريکاتور مسئله اصلي نبوده بلکه تنها جرقه بوده و علت و بستر قضيه چيز ديگري است.

حتي اگر علت را هم چاپ کاريکاتور چاپ شده بدانيم باز هم اين قضيه در هر کشور ديگري اتفاق مي افتاد به طور قطع نتيجه اش زندانی شدن روزنامه نگاران و بستن روزنامه و بيکاری عده زيادی از اعضای روزنامه نبود بلکه جوابگو و زندانی کسان ديگری بودند که مسئوليت اصلی داشتند. به هر صورت اميدواريم که هر چه زودتر اين دو روزنامه نگار که جز عشق به حرفه شان هيچ سهمی ديگری از اين کار ندارند از پشت ميله هايی که خوبش هرگز وجود ندارد به آغوش خانواده هايشان بازگردند

Wednesday, May 03, 2006

دریا



يكي دو روزي بود كه حالم خوب نبود؛ از اين همه نابرابري، سياست بازي، دروغ و ریا دلم گرفته بود. تصميم گرفتم گريزي بزنم، بروم يه جايي كه نه صحبت از انرژي پاك باشد، نه خواستي كه اين همه سال خودمان ازش خبر نداشتيم
ديگر دست دست نكردم بليطي خريدم و حركت كردم به سوي شمال. هوا خوب بود؛ باران هم نم نم مي بارید. رفتم كنار دريا. روي سنگي نشستم و چشم توي چشم دريا دوختم. در درون دریا غوغایی بود، از موجهایی که بسویم می فرستاد فهمیدم که اون هم مانند من آرام و قرار نداشت. یاد سهراب افتادم:

پشت دریاها شهری است که در آن خورشید به اندازه چشمان سحرخیران است

چند ساعتي با دریا خلوت كردم. تمام خاطرات خوب و فراموش نشدنی از ذهنم به آرامی گذشت. یاد لحظاتی که پر از عشق و امید بود افتادم. یاد آن روزهای آفتابی و بدون لک در زندگیم که چند صباحی بیش نبود، افتادم. یاد تمام ساعاتی که به دور از نفرین، داد، خشم و بیداد بود افتادم
اما نمی دانم چرا آسمان از خلوت من و دریا حسودیش شده بود، بارید و بارید و هر لحظه به شدتش می افزود. شاید اون هم کلی درد و غم داشت و می خواست با دریا خلوت کند و برایش از روزهای آفتابی اش بگوید. به ناچار از دریا خداحافظی کردم وبرگشتم به همان دنیایی که از آن به دریا پناه برده بودم

Wednesday, April 12, 2006

سهم شاعران و نويسندگان از زندگي

قبل از عيد بود. پيش يكي از دوستانی که تازه کار و کاسبی‌اش را راه انداخته بود، رفتم. از هر دری سخنی گفتیم. سراغ بعضي از دوستاني را که مدتها بود خبري ازشان نداشتم را گرفتم. او هم از آنهايي كه خبر داشت برايم گفت. موضوع صحبت از دوستی که از همسرش جدا شده بود، به میان آمد. برگشت به من گفت: «فلاني چرا همه اين شعرا و نويسندگان اينطوري هستند. يكي هم تويشان پيدا نمي شود كه زندگي رویايي داشته باشد. توي زندگي اکثرشان جدايي است». بهش گفتم: «چون اونها متفاوت تر از من و تو هستند. اونها براي دلشان مي نويسند و فراتر از من تو فكر مي‌كنند. آنها با سختي زندگي مي‌كنند و در فقر مي‌ميرند ولي ماندگار مي‌شوند ولي من و تو همين كه مرديم ديگر هيچ اثري از ما نمي‌ماند.»
گفتم: «صادق هدايت، زماني مي‌توانست مثل ديگران توي ناز و نعمت زندگي کند ولي همه را گذاشت و شروع كرد به نوشتن. در اين كشور براي نوشتن و توليد فكر كه به كسي پولی نمي‌دهند، ولی در عوض اگر دلال باشي، اگر بساز و بفروش باشي، اگر دنبال مفت‌خوري باشي سفره نعمت بر رويت باز ميشه.». گفتم: همين الان چقدر آدمها از همين نوشته‌هاي هدايت پول‌دار شده‌اند ولي خالق همين آثار در فقر و فلاكت ناچار بود كتابهايي را كه از جانش بيشتر دوست داشت بفروشد تا بتواند دفتر و مدادي بخرد تا بنويسد و شايد هم برای گذران زندگی‌اش. وقتي به غربت رفت تا زبان پهلوي ياد بگيره روزگار خیلی سختی را تحمل کرد ولي وقتي پسر فلان مقام مملكتي يا فلان بازاري براي عشرت و خوشگذاراني مي رفت پول بود كه برايش روانه ميشد
************
يادمه كه حدود 10 و 12 سال پيش توي دفتر مجله‌اي كار مي‌كردم. يكي از شاعران مطرح زمان ما اومده بود توي دفتر مجله و مي‌گفت كه صاحبخانه اسباب و اثاثيه‌اش را ريخته بيرون. در همان شرايط بازهم غم و غصه مردم را مي‌خورد. تو مي‌داني چرا مردم شعرهاي شاملو را زمزمه مي‌كنند. چرا هنوز آثار هدايت مي‌خوانند؟ حالا اگر كسي بخواهد با اينها زندگي كند بايد بتونه روحيات و دنیای درون آنها را درك كند. يک نويسنده يا شاعر به يك اتفاق ساده چطور نگاه مي‌كند!، من و تو چطور نگاه مي‌كنيم؟ نگاه اونها به افتادن حتي يك برگ از درخت چطوره؟ نگاه من و تو چطوره؟
خيلي‌ها در ابتدا که ازدواج می‌كنند نمي‌دانند چه مي‌خواهند. بعضي‌ها تنها به خاطر نام و يا شهرت طرف فكر مي‌كنند مي‌توانند خوشبخت بشن بعد وقتي در زندگي قرار مي‌گيرند، مي‌بينند نه اينطوري نميشه و هماني اتفاق می‌افته که نباید از اول صورت می‌گرفت. البته تعداد زیادی از شعرا، نويسندگان و دانشمندان هم خلق تمام آثارشان را مديون همسر، همدل و همسفرشان هستند و اگر غير از اين بود هرگز موفق نمي‌شدند که شاهد نمونه‌های زیادی در تاریخ بوده و هستیم
آره عزیز من، آنها از جانشان، از فكرشان و روحشان مايه مي‌گذارند تا يک دنيای بهتر بسازند ولي خودشان جز بدبختي و مشكلات چيزي عايدشان نميشه و اگر همه بشه در حد بخور و نمير است. همين نقاش هلندي كه الان آثارش، ميليونها دلار خريد فروش ميشه، تا زماني كه زنده بود هميشه گرسنه بود. چه سختيهاي كه نكشيد و چه گرسنگي‌هایی که تحمل نكرد و آخر سر هم در فقر مطلق مرد. ولي امروز اثارش جزء افتخار و ثروت دارندگان آن است. او يك پني نداشت، ولی حالا میلیونها دلار برای خرید آثارش می‌پردازند

Sunday, April 09, 2006

سالي كه نكوست از بهارش پيداست

شروع سال هشتاد و پنج براي مردم ما شروعي خوب نبود
اول اينکه زمين لرزه لرستان، شيريني عيد را به كام مردم ما تلخ و مردم خوب و مهربان لرستان را داغدار، ماتم زده و بي خانمان کرد

دوم، طرح پرونده هسته اي ايران در شوراي امنيت از ديگر خبرهاي ناگوار سال نو بود که عواقب آن در طول سال اگر به سرانجام خوبي نرسد دامنگير مردم خواهد شد اميدوارم که بخير بگذرد و پايان سال مانند پايان ضرب المثل نباشد

Wednesday, April 05, 2006

سخن اول

براي من هميشه نوشتن دشوار بوده چون فکر مي کنم بيان آن چيزي که در ذهن مي گذرد و با آن چيزي که نوشته مي شود، مهارت و پيگيري ميخواهد و من هم از آن بي بهره ام. اما دل به دريا زدم و آمدم تا اگر بتوانم هر چند روزي گريزي بزنم، صفحه اي سياه کنم براي بيان آن چيزي که در دنياي اطراف و ذهنم مي گذرد. در سياه مشقهايم بيشتر سعي خواهم کرد از مهرباني و دوست داشتن بنويسيم
اميدوارم که بتوانم

Sunday, April 02, 2006

صلح و آرامش براي همه

اميدوارم که سال جديد سال صلح و دوستي باشد وهمانطور که شروع سال با سرسبزي و نشاط است همه انسانها روي زمين هم سبز و با نشاط باشند